سلام
از اونجایی که قدرت قلم دارم
تصمیم به نوشتن یه داستان زده به سرم اما علمش رو ندارم و نمی دونم دقیقا باید از کجا استارت بزنم
احساسی بنویسم

جنایی
ترسناک
سردر گم
.....
نه کسی چشم به راه
نه دلی مانده به جا
همه جا بوی جفا
نه کسی خوانده خدا
نه دلی رفته به پا
همه جا رنگ بلا
نه کسی گوش به زنگ
نه صدایی به گلو
نویسنده :
محسن نعمتی ارا - ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
سلام
من به این خانه چه عادت دارم
وبه این دیوارها من به این حس لطیف من به این گلدانها
وبه این گنجشکها
که مرا می بینند
ومرا می فهمند
و صدای تو به گوش دل این خسته
چه پر آهنگ است و چه شکافی دارد
تو مرا می خوانی تو مرا می فهمی
تو به دیوار دلم لقب دل دادی گرچه آن از سنگ است گرچه رویش همه پر دود و غبار
ولی از آنجا که همه اسم توشده در خونم
تو مرا می فهمی تو مرا می خوانی تو مرا می دانی
سلام
حضور من چه بهانه دارد زمانی که یارانم نیستند
حضور من چه بها دارد زمانی که خاطره ها مرده اند
تو بگو ای مسافر ...
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
نمی دانم چرا آرامشم مرده چرا آرام نیستم من
چرا دیگر چون گذشته نمی خندد لبان من
چرا در گیر یک نامم ویا شخصی درون مایه
نمی دانم چرا امروز دارم می نویسم من
ولی هردم قلم دانم
نحیف و زشت تر گشته
بیا ای مایه آرامشم دریاب این گمگشته عاشق
والا من کشم تیغ بلا بر روی این پیکر.
تو که دل در بدن داری؟
خدا را شکر
والله من نمی دانم چه کس تیغ از تنم آرد
زمانی که به جرم دیدنت میرم
ببخشید یه سری معضلات از ذهنم گذشت گفتم بزار بنگارمشون
اگه کسی اهل فنه یه تجربه ای بده بازم ببخشید
همه چیز نادرست است
همه چیز برای من اشتباه بود من تو را به دنیا نمی دادم حتی راضی به پس دادن تو به خدا هم نبودم خیلی به دنبال تو میگردم ذهنم را ازردی قلبم را خون کردی دلم را شکستی اما دوستت دارم زیرا عاشقم تا فردا منتظر تو می مانم قرار ما کنار همان دریا کنار همان ساحل
سلام
راستی چه سری است بین دیدن و نگاه کردن ,راستی چه سری است بین خواستن و طلب
کردن از انکه خود مقروض است. ایا ما می انگاریمو ثبت می شود ،یا دلیلی در عالم حضور
دارد که اینگونه مارا به جنبش وا میدارد.
راستی چه سری است...
سلام
صدای موج آب،صدای دریا،صدای امواج،صدای عشق، صدای زندگی .
صدف های شکسته که اب به اینجا اورده ، کودکی که ارام درکنار ساحل بازی میکند دلم
برای دریا تنگ است. برای ابی امواج، برای جستو خیز کنار ساحلی ارام، و مردمانی که
به یک چینه چنان مینگرند که به یک شعله به یک خواب عمیق اماده ام می خواهم
مسافر باشم مسافر دریا ، همین نزدیکی ها مردمانی هستند که شب ها روییشان
پتوی اسمان است و زیرشان تشکی به پهنای زمین وبالششان گام های مادرانی است
که به افق مینگرنند وپدرانی که گاهی در سفرند وگاهی در خانه، بیا با من بیا بیا زیرا تو
نیز مثل من قصد کوچ داری بیا از این پس بیشتر ببینیم بیا از این پس به فکر او که شب
ها گرسنه می خوابد باشیم ...
پشت دریا شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر ها یی است
که به فواره هوش بشری می نگرنند
دست هر کودک ده ساله شهر
شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله به یک خواب عمیق
خاک موسیقی تو را می شنود
وصدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
شهر ریشه در تاریخ کهن دارد
ودر آن وسعت خورشید
به اندازه چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند